سالمندان اراک ،بیایید با هم به آینده فکرکنیم
مجموعه مقالاتی پیرامون سالمندان آلزایمری
آرشیو
موضوع بندی
شنبه 18 آبان‌ماه سال 1392
یاضامن آهو


شمع جمع شاپرکهایی رضا
ای کلید ساده مشکل گشا
آن گل زیبا گل خوشبو تویی
ای رضا جان، ضامن آهو تویی
با نگاهت چون کبوتر کن، مرا
تا بگیرم اوج، خوشحال و رها

 
 

جمعه 17 آبان‌ماه سال 1392
ورزش سالمندان

نگاه ویژه کمیته ورزش شورا به ورزش سالمندان

جمعه ۱۰ آبان ۹۲

 نگاه ویژه کمیته ورزش کمیسیون فرهنگی اجتماعی به توسعه ورزش بانوان و سالمندان می‌تواند زمینه استفاده قشرهای مختلف از فضاهای ورزشی شهرداری را فراهم کند. رئیس کمیته ورزش کمیسیون فرهنگی اجتماعی شورای شهر تهران با اعلام این مطلب به همشهری گفت: فعالیت عمده کمیته ورزش به توانمند‌سازی‌ بیشتر سازمان ورزش شهرداری تهران منجر خواهد شد تا در کشف استعدادهای جدید شهر تهران فعالیت بیشتری داشته باشد.

  ادامه مطلب ...


جمعه 17 آبان‌ماه سال 1392
خطرات پیری جمعیت درکشورراجدی بگیریم

 

حضرت آیت الله خامنه ای رهبر معظم انقلاب اسلامی‌در پیام به همایش ملی «تغییرات جمعیتی و نقش آن در تحولات مختلف جامعه» با اشاره به اهمیت موضوع جمعیّت و ضرورت فرهنگ‌سازی برای اقناع نخبگان در ارتباط با نیاز کشور به افزایش جمعیت، خاطر نشان کردند: مسئله نمای جوان برای کشور یک مسئله ی اساسی، مهم و تعیین کننده است و کشورهایی که در دنیا دچار پیری جمعیت شده‌اند به دشواری راه علاجی برای مشکلات ناشی از آن یافته‌اند که لازم است برای حل این مشکل کار علمی، عمیق و اساسی صورت پذیرد.

ادامه مطلب ...

دوشنبه 13 آبان‌ماه سال 1392
یااباعبدالله


دوشنبه 13 آبان‌ماه سال 1392
یاحسین (ع)


دوشنبه 13 آبان‌ماه سال 1392
یاحسین (ع)

http://atasheentezar.persiangig.com/%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%88%D8%B1%D8%A7/new_folder/%DB%8C%D8%A7%20%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86%20%284%29.gif


دوشنبه 13 آبان‌ماه سال 1392
یااباعبدالله


دوشنبه 13 آبان‌ماه سال 1392
یاحسین (ع)
  1. عکس

جمعه 10 آبان‌ماه سال 1392
داستان
  1. روزی خورشید و باد با هم در حال گفتگو بودند و هر کدام نسبت به دیگری ابراز برتری میکرد، باد به خورشید می گفت که من از تو قویتر هستم، خورشید هم ادعا میکرد که او قدرتمندتر است. گفتند بیاییم امتحان کنیم، خب حالا چه طوری؟

    دیدند مردی در حال عبور بود که کتی به تن داشت. باد گفت که من میتوانم کت آن مرد را از تنش در بیاورم، خورشید گفت پس شروع کن. باد وزید و وزید، با تمام قدرتی که داشت به زیر کت این مرد می ک...وبید، در این هنگام مرد که دید نزدیک است کتش را از دست بدهد، دکمه های آنرا بست و با دو دستش هم آنرا محکم چسبید.

    باد هر چه کرد نتوانست کت مرد را از تنش بیرون بیاورد و با خستگی تمام رو به خورشید کرد و گفت: عجب آدم سرسختی بود، هر چه تلاش کردم موفق نشدم، مطمئن هستم که تو هم نمی توانی.

    خورشید گفت تلاشم را می کنم و شروع کرد به تابیدن، پرتوهای پر مهرش را بر سر مرد بارید و او را گرم کرد. مرد که تا چند لحظه قبل با تمام قدرت سعی در حفظ کت خود داشت دید که ناگهان هوا تغییر کرده و با تعجب به خورشید نگریست، دید از آن باد خبری نیست، احساس آرامش و امنیت کرد.

    با تابش مدام و پر مهر خورشید او نیز گرم شد و دید که دیگر نیازی به اینکه کت را به تن داشته باشد نیست بلکه به تن داشتن آن باعث آزار و اذیت او می شود. به آرامی کت را از تن بدر آورد و به روی دستانش قرار داد.

    باد سر به زیر انداخت و فهمید که خورشید پر عشق و محبت که بی منت به دیگران پرتوهای خویش را می بخشد بسیار از او که می خواست به زور کاری را به انجام برساند قویتر است

جمعه 10 آبان‌ماه سال 1392
داستان مادر
  1. دکتری برای خواستگاری دختری رفت ولی دختر او را رد کرد و گفت به شرطی قبول میکنم که مادرت به عروسی نیاید

    آن جوان در کار خود ماند و پیش یکی از اساتید خود رفت و با خجالت چنین گفت: در سن یک سالگی پدرم مرد ومادرم برا اینکه خرج زندگیمان را تامین کند در خونه های مردم رخت و لباس میشست

    حالا دختری که خیلی دوستش دارم شرط کرده که فقط بدون حضور مادرم حاضر به ازدواج با من است نه فقط این بلکه این گذشته مادرم مرا... خجالت زده کرده است به نظرتان چکار کنم

    استاد به او گفت:از تو خواسته ای دارم به منزل برو و دست مادرت را بشور، فردا به نزد من بیا و بهت میگم چکار کنی

    و جوان به منزل رفت و اینکار را کرد ولی با حوصله دستای مادرش را در حالی که اشک بر روی گونه هایش سرازیر شده بود انجام داد زیرا اولین بار بود که دستان مامانش درحالی که از شدت شستن لباسهای مردم چروک شده وتماما تاول زده و ترک برداشته اند را دید

    طوری که وقتی آب را روی دستانش میریخت از درد به لرز میفتاد.

    پس از شستن دستان مادرش نتونست تا فردا صبر کند و همون موقع به استاد خود زنگ زد و گفت:

    ممنونم که راه درست را بهم نشون دادی من مادرم را به امروزم نمیفروشم چون اون زندگی را برای آینده من تباه کرد . . 

   1       2    >>
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 249753


Speakeasy Speed Test



fa.wikipedia

dahio!

Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها